
کمي از عطرت را به باد بسپار
هرچند
بادبان ها کشيده
و باد هم در بند
و فاصلههايي که حريف خاطرهها نيستند
.
.
.
بيهوده مي کوشم روياي تو را بيابم
وقتي سوز ستاره اي نيست
تا زخمهايم را جلا دهد ...
بيهوده مي کوشم روياي تو را بيابم
وقتي خوابهايم پر است از تشويش و شراره ...
بيهوده مي کوشم روياي تو را بيابم
وقتي خشکي دستانم
ديگر سايباني نيست بر لطافت گونه هايت ...
اين را از حوصله خسته چشمانت مي توان شنيد
تو که هميشه مهمان من و غزل وستاره بودي
اينک در تاريکي کوچه هاي کدام شبِ نمور پنهان شده اي
که ستاره ها حسرت چشمانت را مي کشند .....!؟
و من باز بي خواب تر از هميشه هذيانهاي تبدار مي سرايم ...
که تو بيايي ....
چه خيالي ......
مي دانم که رويا بدون نگاه تو
تکرار هجاي خسته واژه هاي مغموم اند ......
اينجا چيزهايي هست که من نمي دانم
مثلاً نمي دانم
سر آغاز قصه و چشمانت چه نسبتي با هم دارند !؟
و انجام قصه چه آتشي در سر ....
اما به گمانم ميدانم خواب ديدن رويايي سپيد
ديگر نويد آمدن تو را نمي دهد ....
بيهوده مي کوشم روياي تو را بيابم