
حالا میدانم
میدانم
حالا... حالا بعد از آن همه سالها، آن همه دوری
آن همه صبوری
چرا هیچ نامه ای به مفصد نمیرسید
من ديدم از همان سرِ صبحِ آسوده
هی صدای بال کبوتر و
بوی تازه ی نعنای نورسيده میآيد
پس بگو قرار بود که تو بيايی و من نمیدانستم
دردت به جانِ بیقرارِ پُر گريه ام
پس اين همه سال و ماهِ..... آرامش جان من کجا بودی؟
حالا که آمدی
حرفِ ما بسيار
وقتِ ما اندک
آسمان هم که بارانیست
به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و
دوری از ديدگانِ دريا نيست
سربه سرم میگذاری هان؟
میدانم که میمانی!! میمانی؟؟
پس لااقل باران را بهانه کُن
مگر میشود نيامده باز
به جانبِ آن همه بی نشانیِ دريا برگشت؟
پس تکليف طاقت اين همه علاقه چه میشود؟
تو که تا ساعت اين صحبتِ ناتمام
تمامم نمیکنی، هان؟
باشد، گريه نمیکنم
گاهی اوقات هر کسی حتی
از احتمالِ شوقی شبيهِ همين حالای من هم به گريه میافتد
چه عيبی دارد
اصلا چه فرقی دارد
هنوز باد میآيد، باران میآيد
هنوز هم میدانم هيچ نامه ای به مقصد نمیرسد
حالا کم نيستند، اهلِ هوای علاقه و احتمال
که فرقِ ميان فاصله را تا گفتگوی گريه میفهمند
فقط وقتشان اندک و حرفشان بسيار و
آسمان هم که بارانی است

